تبليغاتX
عشق صورتی

عشق صورتی

دوستانه

تنهایی

چرا دل من اين چنين سخت مي تپد؟

چيست كه در درون من اين چنين غوغا مي كند و مرا به اضطراب مي افكند؟

مثل اين است كه كسي در خانه ي مرا مي كوبد.

راستي چرا چراغ نيمه مرده ي اتاق من

با نور ضعيف خود ديدگان مرا اين چنين خيره مي كند؟

اي خدا!

چرا سراپاي من آرام آرام مي لرزد؟

كيست كه مرا آهسته صدا مي كند؟

هيچ كس!تنها هستم.

فقط ساعت ديواريست كه مي زند!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 2:24  توسط مونا  | 

هنوز زنده ام

هنوز زنده ام

خيلي خستم....

دراز كشيدم و خاطراتم مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد مي شه

بهت حسوديم ميشه

آخه مي دونم تو دلت تنگ نمي شه!!!

عجيبه......ديگه با مرور خاطرات چشمام تر نمي شه......

ديگه قلبم تير نمي كشه.......دستمو رو قلبم مي زارم

هنوز مي تپه ......

بلند مي شم و جلوي آينه ميرم....هميشه تو آينه تو رو مي ديدم ولي الان...

خودمو مي بينم...با موهاي بهم ريخته

موهامو شونه مي زنم....

بهت گفته بودم بي تو مي ميرم

به خدا دروغ نگفتم!!!!!!!

تا چند لحظه پيش هم همينطور بودم...

ولي الان يه آرامش خاصي تو دلمه

مي خوام شمع خاطراتمونو فوت كنم....هر چند خودش رو به خاموشي مي ره

دوست داشتي كه ديگه نباشم / آخه من تك شاهد اين اين عشق مرده واين قاتل فراري هستم

       ولي هنوز زنده ام

هنوز قلبم مي تپه....

نه به تندي وقتي كه با تو بودم

ولي بدون ........هنوز زنده ام!!!!!!!!

ديگه برنگرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 20:44  توسط   | 

دیگه حرفات باورم نمی شه!!!!!!!!

عشق اجباريسلام...

من و مونا تصميم

گرفتيم براي تنوع تو

 وبلاگ از نقاشي

 هاي من استفاده

كنيم اميدواريم

خوشتون بياد.......

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:46  توسط  

بي تو هرگز!!!!

روي قلبم نوشتم

بي تو هرگز
بين من و تو فاصله غوغا مي کنه
تو مثل يه تيکه ابري توي آسمون آبي
پاک و ساده مثل رويا مثل خواب
بگو يکبار
آره يک بار بر مي گردي
يا هنوزم بي تفاوتي
يخ و  سردي
ا ون موقع که خبر مرگ منو مي شنوي
روي خندون تو رو
کاشکي مي ديدم
شونه بالا زدنت
که مهم نيست زياد
و تكون دادن سر
چه کسي باور کرد!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 2:41  توسط مونا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 1:42  توسط  

دلم گرفته......

ديگه حرفاشو نمي شنيدم....نفس هايم تند شده بود.....ولي

قلبم كند مي زد.دوست داشتم از حركت بايسته...

باورم نميشد

آسمون هم بدجوري دلگير بود....دلگير از همهُ عاشقهاي

عهد شكن.....

بارون لباسم رو خيس كرده بود و اشكهام صورتم رو....

تودرياي دلم هم طوفان بود....موجهاي نفرت به ديواره هاي

درياي دلم مي كوبيد....

كشتي عشقم غرق شد...با تمام ساکنین آن ...

عشق..محبت...اعتماد...صداقت...ترس....شادي...غم

همه مردند

از اون روز طوفاني ماه ها گذشته

ولي ديگه چيزي بجز رگ و خون تو قلبم نيست

ولي نمي دونم چرا هر وقت بارون مياد

                                                      بازم دلم مي گيره؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 14:26  توسط   | 

دودلی

در جدال عقل و دل به کدامین تمنا می توان پاسخ داد؟

شنونده ی صدای منطق بود یا مست نوای دل؟

دست رد به سینه ی کدامیک می توان زد؟

نمی دانم!

تمامش بسته به نگاه توست که آیا با منی یا با هوس.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 2:22  توسط مونا  | 

رنج عاشقی

از رنجي خسته ام كه از آن من نيست....

برخاكي نشسته ام كه از آنِ من نيست.....

با نامي زيسته ام كه از آنِ من نيست....

از دردي گريسته ام كه از آنِ من نيست.....

به مرگي جان مي سپارم كه از آنِ من نيست......

من پرواز نكردم ....من پرپر زدم........

بگذار كسي نداند كه چگونه من به جايِ نوازش شدن

بوسيده شدن ،َگَزيده شده ام

بگذار هيچ كس نداند ، هيچ كس !

و از ميان همه يِ خدايان ، خدايي جز

فراموشي بر اين همه رنج ، آگاه نگردد.

عشق را به من نشان دهيد ....شما كه عشقتان زندگي است.

و خشمتان را به دشمن من......شمايی كه خشمتان مرگ است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 2:16  توسط مونا  | 

نقش تو

نقش تو

ديروز تصويري از تو را در ذهنم نقاشي كردم

اما وقتي جعبهُ مدادرنگي هايم را برداشتم تا تو را رنگ كنم

هر چي فكر كردم يادم نيومد كه چشات سياه بودند و قلبت آبي......

يا چشات آبي و قلبت سياه!!!!!!!!!!!!

 

من آن ني ام كه حلال از حرام نشناسم***

                                            شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام***

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:37  توسط   | 

دریاب....

تو ميداني وهمه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .

تو ميداني وهمه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدن بخاطر تو و رنج بردن بپاي تو تنها لذت بزرگ من است.

از شادي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد. و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم.

نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام،دریاب....دریاب

من ترا دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها وشبهاي زندگيم،‌هر لحظه زندگيم بر اين دوستي شهادت مي دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌

آزادي تو مذهب من است،

آينده تو تنها آرزوي من است.

خوشبختي تو عشق من است،

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 2:19  توسط مونا  | 

سپيدار

زمستان سختي بود انگار قصد رفتن نداشت........سپيدار كهنسال هر چه انتظار كشيد خبري از بهار نشد

دلش ميخواست دوباره سر سبزي قامتش را به رخش بكشد.

با همين خيال چشمهايش را بست و به خوابي عميق فرو رفت...وقتي پرستوها خبر آمدن بهار را آوردند

                         سپيدار ديگر بيدار نشد............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:17  توسط   | 

دفتر خاطرات...

دفتر خاطرات...

        زمانه خيلي چيزها رو عوض مي كنه......

               دفتر خاطراتي كه روزگاري تمام احساس من بود

                         و جوهرش از اشك چشمم جون مي گرفت....

         حالا برام تبديل به يه قصهُ طنز آلود شده....

كه با خوندنش قهقهه مي زنم......

                           چقدر بچه بودم من!!!!!!!!

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:12  توسط   | 

تو را منتظر می شوم.....

با تو هر شب خواب شيرين نيلوفرها را به صبح ميرسانم اما تا صبح مي شود كابوس نبودنت نيلوفرها را از خواب مي پراند تا خوابي ديگر تو را منتظر مي شوم.....

در انتهاي بغض بي كسي براي گونه هاي خشك من اشك مي شوي اما چه زود سر مي خوري و مي روي تا گريه اي ديگر تو را منتظر مي شوم.....

در آخر دنيا با تو يكي شدن را فرياد مي زنم اما چه زود سكوت مي كني تا فريادي ديگر تو را منتظر ميشوم.....

در غم غريب چشمانت گم مي شوم چه زود در اوج احساس من پلك مي زني تا احساسي ديگر تو را منتظر مي شوم.....

در شعله ي كلامت مي سوزم و ذوب مي شوم اما تو زود خاموش مي شوي تا كلامي ديگر تو را منتظر مي شوم.....

در نبودنت مي ميرم و فنا مي شوم تو زود مي آيي چون اين بار اگر بر خلاف دلم حركت كني با مرگ و فنا شدنم تو را منتظر مي شوم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 2:23  توسط مونا  | 

  اینم قلبم........بیا ماله تو!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:31  توسط   | 

داداشي

داداشي

وقتي اولين بار تو كوچه با هم همباري شديم بعد از اينكه حسابي با هم بازي كرديم بهم گفت تو بهترين داداشيه دنيا هستي......

وقتي اولين بار مي خواست به مدرسه بره من سر كوچه منتظرش بودم با لبخند گفت تو بهترين داداشيه دنيا هستي......

وقتي هر سال تولدش اولين نفر بودم كه بهش كادو مي دادم با خوشحالي مي گفت تو بهترين داداشيه دنيا هستي......

وقتي ازدواج كرد من تو جشنش ساقدوشش بودم اينبار لبخند نميزد ولي بازم گفت تو بهترين داداشيه دنيا هستي......

شب عروسيش خودشو كشت من زير تابوتش بودم اگه بود بازم همين حرفو ميزد ...اين حرفش هيچ وقت به من اجازه نداد كه بهش

بگم چشاش همه‌ً زندگيه منه

اتفاقي دفتر خاطراتش رو خوندم نوشته بود:

دوسِت داشتم ولي هميشه ترسيدم كه بهت بگم ......براي همين بجاش مي گفتم :تو بهترين داداشيه دنيا هستي......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:24  توسط   | 

گاهی شعر سراغم را می گیرد،

گاهی تو!

چه فرقی می کند؟؟؟

هردوختم میشوید به دلتنگی من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 2:8  توسط   | 

فرشته
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 1:43  توسط   | 

تسليم...

باز در مقابل تو دل من بازنده شد.....

آره

تسليم در برابر تمام صبري كه داشتي و دركي كه نداشتم.....

تسليم در برابر عظمت وجودت...بزرگي دلت...وسعت نگاهت.....

و من كه هيچم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 1:25  توسط مونا  | 

باران

می گفتی که دوستم داری. ............به تعداد قطره های بارانی که

بر صورتت می ریزد،

ومن نیز دوستت می دارم، .......بدون توجه به چتری که......

روی سرت گرفته ای!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 1:18  توسط   | 

شگفتا..............

شگفتا..............

وقتي بود نمي ديدم........وقتي مي خواند نمي شنيدم!

وقتي ديدم كه نبود.........وقتي شنيدم كه نخواند!

وقتي برام مي باريد تشنه ي آتش بودم نه آب......و او از آتش وجودم گداخت

بخار شد و به آسمانها رفت......پيشه كسيكه هميشه ببينتش

اكنون كه او نيست تشنه ي آب شدم نه آتش.......ولي ديگه برام نمي باره.......

و من تندتر نفس مي كشم مي دونم با هر نفس گامي به او نزديكتر مي شم......

مي خوام باشي قول مي دم ببينمت.......

برام بخون مي خوام بشنوم........

مي خوام اين بار تو درياي چشات غرق شم......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 1:12  توسط   | 

فرشته ي عشق

هميشه توجداييه بعد عشق يكي فرشته مي شه يكي شيطون.......اوني كه مي مونه همه دلداريش مي دن و رفترو نفرين مي كنن....مي گن به درك كه رفت دلش

يه جايه ديگه اسير بوده....فرشته هم پر از غرور مي شه و عشقه پاكشونو انكار مي كنه......ولي هيچكس از شيطونه نمي پرسه كه چرا رفتي؟

چرا عهدتو شكستي ؟

باشه حرفي نيست شيطونه منم فرشته هم تو باش.......ولي خودت نميبيني كه بالهات سياهه .......سياهه سياه ......مثله شب......جهنمي

ولي تو بهشت عشق اونا رو راه نميدن........ميدونن اونا نامردن

منو هم راه نميدن آخه من شيطونم........

وعده ي ما

جهنم.......................اونجا براي هردومون جا هست

براي حرفهاي نا گفته!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 23:48  توسط   | 

عشق

با روياي گندم و سيب نيلوفرها قد كشيدند و آدمها را سرمشق خويش كردند...

عشق نازل شد تا برترين به خاك افتند و پست ترين سر به افلاك نگه دارند...

عشق با خلسه اش نيلوفرها را به روياي سيب و گندم مي رساند و هوسش آدم را به كابوس زمين...

عشق از اول حوايي بود كه بر سر آدم زد و كشتي اي بود كه بر امواج زندگي نوح حركت كرد.

عصايي بود كه دل موسي را شكافت وآتشي بود كه بر عيسي كشيده شد.شكوه پروازي بود كه محمد(ص) را به معراج رساند...

عشق حماسه اي بود كه خسرو معنايش كرد و جمشيد تجربه اش.بيابابي بود كه مجنون را در خود بلعيد و تيشه اي بود كه بيستون بر دل فرهاد زد...

و حال به ما رسيد...

وما نيز سوگند ياد ميكنيم كه به حرمت دلهاي پاكي كه تاريخ عشق را پر آوازه كرد عاشقانه به عشق جلوه ي قداست بخشيم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 22:46  توسط مونا  | 

نگاهه اخر

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم

بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما

براي تماشاي تو

همين يک لحظه باقيست

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:22  توسط   | 

خسته ام

 جان تو تقصير من نيست اگه دود آهم چشمام و مه آلود مي كنه ... مي دوني هوا شبيه شرجي شماله ... گرم و عاشقونه ... هوس خوابيدن رو ماسه هاي هميشه داغ ، هوس خاك شدن با دستهاي تو ، تو سا حلاي بي چراغ هوس بوسه هاي بي پايان ... هوس شبهاي آتشين ...  ص): هوس هر چي كه از تو بود ... هواي گرم ... لبهاي گرم ... آبهاي گرم ... گرمترين خاطره هام از شماله و از تو ... شمال صورت تو ، چشمات ، ابروهات ، پيشوني بلندت ... خاطره ... خاطره ... خاطره ... راديو دريا ... ايستگاه سنگي ... متل قو ... جنگل ... دوهزار سه هزار ... صد هزار داد از اين دل كه دخيل عشقش و به چشماي تو بست ... قشنگترين اشتباه عمرمي ... دلم مي خواد اشتباهمو دوباره تكرار كنم ... نگو نه ... اشتباه نكن بذار اشتباه كنم ... چرا من و غمگين مي خواي ؟ چرا ؟ چرا شادم نمي خواي ؟ چرا ؟ خسته ام ... خسته ام از هر چي كه خودت مي دوني ... از اين همه حس لا مصب كه نمي دونم چيه خسته ام ... از اينكه حسم و نمي فهمي خسته ام ... از بي تو ... با تو بودن خسته ام !!! از هر چي كه من و به خاطره هات وصل مي كنه خسته ام .. نذار آخرين هق هقاي اين هميشه تنهاي بزرگ رو زمين بمونه ... نذار ...! من فقط به خاطر توئه كه مي خوام بزرگ شم ... مي خوام انقدر بزرگ شم كه نتوني نبينيم ! اصلا نفهميدم چي شد ... بزرگ شدم ... يه هويي شد مگه من چقدر بچه گي كردم ... دلم گرفته چرت و پرت مي گم ... تو ببخش ...هر چند كه بخشش تو قاموس بي ناموس تو معني نداره .... آخ ... آخ ... آخ ...آخ ! اين هوا ، چه روزايي و ، چه آرزوهايي و به يادم مياره .. . دلتنگم دلتنگم ! بفهم از غربت قلمم ... از بغض جوهر ... از ... تو مي گفتي هيچ وقت دلت تنگ نميشه ... بهت حسوديم ميشه... دلگيرم از تو ... از شمال ... از حنوب ... از جنوب صورت تو كه حتي براي خداحافظي هم نفشردمش حتي يك نفس

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:15  توسط مونا  |